تبليغاتX
 هست و نیست
 

دلیل نوشتن

 

زندگی من بنظرم همانقدر غیر طبیعی ،نامعلوم و باور نکردنی می آید که نقش روی قلمدانی که با آن مشغول نوشتن هستم.گویا یکنفر نقاش مجنون وسواس، روی جلد ، این قلمدان را کشیده.اغلب به این نقش که نگاه می کنم مثل اینست که بنظرم آشنا می آید.شاید برای همین نقش است ....شاید هین نقش مرا وادار به نوشتن می کند.


 

نوشته شده توسط شوپن در ساعت 10:6 موضوع | لینک ثابت


کوچ

lk..jpg

 

كوچ تو ....        كوچ بهاران خدا دارد.

 

بی تو می پوسم نرم ، بی تو می سوزم گرم.

 

 و به خاطر بسپار  بی تو من می شكنم .

 

 بی تو می دانم و می دانی خوب ، روزهایم شب ظلمانی بی پایانیست.

 

قسمی نیست میان من و تو به خدا.به تو و نام تو سوگند  

 

از غم دوری تو بی صدا می شكنم!

 

رفتی ای دوست به سلامت، می روی شاد و دریغ....

 

بعد این فاصله ها،كمر صبر مرا می شكنند........


 

نوشته شده توسط شوپن در ساعت 2:57 موضوع | لینک ثابت


خاطرات

Image and video hosting by TinyPic


 

نوشته شده توسط شوپن در ساعت 13:7 موضوع | لینک ثابت


قضاوت

 

ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن

 

کسی قضاوت کنم, کمی با کفش های او راه بروم .

(دکتر علی شریعتی)


 

نوشته شده توسط شوپن در ساعت 20:31 موضوع | لینک ثابت


قرن ما

 

 فکر ها را شستشويی لازم است.

قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود.

خار هم کمتر نبود از گل٬ بسا گل تر بود.

قرن ما شاعر اگر داشت که کبوتر با کبوتر ٬ باز با باز نبود٬ شعار پرواز.

 وای بر ما که تصور کرده ایم عشق را باید کشت.

در  چنین قرنی که دانش حاکم است عشق را از صحنه دور انداختن دیوانگیست٬ درماندگیست٬ شرمندگیست.

قرن ٬ قرن آتش نیست٬ قرن یک هوای تازه است.

فکرها را شستشو یی لازم است.

 گم شدیم٬ گر در میان خویشتن٬ جستجو یی لازم است .

نازنین ها از سیاهی تا سفیدی را سفر باید کنید.

                                                                  (سیاوش قمیشی)


 

نوشته شده توسط شوپن در ساعت 2:12 موضوع | لینک ثابت


قطار

Image and video hosting by TinyPic  

 قطار میرود تو میروی تمام ایستگاه میرود

 

         و من چقدر ساده ام که سال های سال در انتظار تو

 

          کنار این قطار رفته ایستاده ام

 

           وهمچنان بر نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام...

                                                                                           ( قیصر امین پور)


 

نوشته شده توسط شوپن در ساعت 2:30 موضوع | لینک ثابت


نمیدونم...

در اوج تنهاییم به هیچ فکر میکنم....

نیست میشوم و باز خود رادر گرداب

زندگی سرگردان میبینم.

در اوج تنهایی میخندم به هر آنچه

بودن میخوانند و من داشتن می نامم.

در اوج تنهایی به عشق فکرمیکنم

و پاک تر از آن دروغ را میبینم.

در اوج تنهایی به حال دلم

زار میزنم و به سادگیش میخندم

در اوج تنهایی. . . . . . میمیرم. . . .

 


 

نوشته شده توسط شوپن در ساعت 2:46 موضوع | لینک ثابت


دوراهی

بر جاده های پرپیچ و خم لحظه ها قدم برمیدارم.

همدمم شتاب ثانیه هاست.

راست و دروغ معمای زندگی پوچی آینه و گرداب سکوت،

 راه، هر دو راهی را به دو راهی دیگری میراند.

شب ثانیه ها را ساعت میشمارد و روز حرفی برای گفتن ندارد.

جنون دست از تعقیبم نمیکشد.

در اولین دیدار با او بوی نافهوم مرگ را چشیدم.

شاید حرفی برای گفتن دارد؟

شاید این منم که به دنبال اویم؟

کیست که بداند مرگ چیست؟

زندگی چیست؟

جنون؟

ازیک سو گذشت زمان و تباهی گذشته، از آن سو دو راهی های پیچیده

و از سوی دیگر هزاران هزار سوال بی جواب

مغزم را فلج میکند.

دیگر توان فکر کردن ندارم.

روح خسته،ذهن خسته و جسم خسته عابران را متحیر میکند.

از آینه میپرسم چرا ناامیدی؟امید برای چه ؟

زندگی رسم خوش آیندی است؟

تاشقایق هست زندگی باید کرد!!!!!

                                                       كارو


 

نوشته شده توسط شوپن در ساعت 13:27 موضوع | لینک ثابت


خدا

 

آنگاه که محتاج شدم به آنچه نانش خوانند،خدای را در سبدی نهادم و

 به بازار بردم...به پشيزی نخريدند..به آبش انداختم و

 شدم در زمره کافران..

                                                                                               کارو


 

نوشته شده توسط شوپن در ساعت 11:32 موضوع | لینک ثابت


درد

 اینم هدیه یک دوست:

درد من حصار برکه نيست درد من،زيستن با ماهياني است که فکردريا به ذهنشان خطور نکرده است.......

 


 

نوشته شده توسط شوپن در ساعت 20:52 موضوع | لینک ثابت


سنگ قبر

بر روي سنگ قبرم نوشته بودند : در ۱۳۰۶ متولد شد و ۱۳۳۳ مرد ... دروغ بود ... سال ۱۳۰۶ سالي بود که من مردم و زندگي من پس ازسالها مرگ تحميلي در ۱۳۳۳ شروع شد ! ... سنگ قبر را وارونه کردم تا حقيقت را آنچنانکه بود بنويسم روحم با خنده گفت : شاعر اين مسخره بازي ها را فراموش کن. بکسي چه مربوط است که تو کي آمدي و کي رفتی ! برو بخواب ! منهم خنده کنان رفتم  خوابيدم ، چه خوابی ! چه خواب خوبی . کاش همه مي فهميدند ...

کارو


 

نوشته شده توسط شوپن در ساعت 1:24 موضوع | لینک ثابت


صدقه

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. دست برد و از جیب کوچک جلیقه اش

سکه ای بیرون آورد. در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد:

 صدقه عمر را زیاد می کند!!! .... منصرف شد.


 

نوشته شده توسط شوپن در ساعت 2:33 موضوع | لینک ثابت


واقعیتها

۱-بعضی در ۲۵ سالگی می میرند ودر ۴۰ سالگی دفن می شوند.

 

۲-هرگز نمی توان با آدمهای کوچک کارهای بزرگ انجام داد.

 

۳-آزادی متعلق به یک نفر نیست بلکه مال همه هست.

 

۴-کسی که فرصت برآوردن نیاز دیگری را از دست می دهد،یکی از غنی ترین تجربه هائی را که زندگی ارائه می کنداز دست می دهد.

 


 

نوشته شده توسط شوپن در ساعت 16:35 موضوع | لینک ثابت


راز شقایق

شقايق گفت با خنده، نه بيمارم، نه تبدارم.اگر سرخم چنان آتش، حديث ديگري دارم. گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي .نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي .يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش مي سوخت، تمام غنچه ها تشنه ومن بي تاب و خشکيده، تنم در آتشي مي سوخت، ز ره آمد يکي خسته، به پايش خار بنشسته و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب مي گفت،شنيدم سخت شيدا بود، نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود. اما طبيبان گفته بودندش اگر يک شاخه گل آرد ازآن نوعي که من بودم، بگيرند ريشه اش را و بسوزانند، شود مرهم براي دلبرش، آندم شفا يابد. چنانچه با خودش مي گفت، بسي کوه و بيابان را بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه به روي من بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من، به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد و او مي رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا مي کرد، پس از چندي هوا چون کوره آتش، زمين مي سوخت و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟ در اين صحرا که آبي نيست به جانم هيچ تابي نيست ،اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من براي دلبرم هرگز دوايي نيست واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!! نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم، دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟ نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟ و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت که ناگه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد، دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد .

- آنگه -

 مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت ،نشست و سينه را با سنگ خارايي  زهم بشکافت اما ! آه صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد .نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را به من مي داد و بر لب هاي او فرياد بمان اي گل که تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي بمان اي گل ومن ماندم نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي و نام من شقايق شد، گل هميشه عاشق شد.
 

 

 


 

نوشته شده توسط شوپن در ساعت 18:58 موضوع | لینک ثابت


داستان زندگی

اینم یه واقعیت از یه دوست!!!!!!

 

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند این است که انان از دوست داشتن باز می مانند.


 

نوشته شده توسط شوپن در ساعت 18:55 موضوع | لینک ثابت


لوییز

این مطلب را یکی از دوستانم فرستاد که حیفم اومد تو وبلاگم ننویسم.

لوییز زنی بود با لباس‌های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم. وارد خواروبار فروشی شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند کار کند و شش بچه‌شان بی‌غذا مانده‌اند.
جان که صاحب مغازه بود با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند. زن نیازمند در حالی که اصرار می‌کرد گفت: آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول‌تان را می‌آورم. جان گفت: نسیه نمی‌دم.
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود، گفتگوی آن دو را می‌شنید به مغازه‌دار گفت: ببین خانم چی می‌خواد پولش با من. جان بهش برخورد و گفت: لازم نیست خودم می‌دهم. لیست خریدت کو؟ لوییز گفت: اینجاست.. لیستت را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر.
لوییز با خجالت یک لحظه مکث کرد. از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه‌ ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت. جان با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد آنقدر چیز گذاشت تا کفه‌ها برابر شدند.
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل‌خوری تکه کاغذ را برداشت تا بیبیند روی آن چه نوشته شده است. کاغذ لیست خرید نبود دعای زن بود که نوشته شده بود: ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن. مغازه‌دار با بهت جنس‌ها را به لوییز داد و همان جا ساکت و متحیر ماند. لوییز خداحافظی کرد و رفت.
مشتری 1 اسکناس 50 دلاری به مغازه‌دار داد و گفت: تا آخرین پنی‌اش حلالت. فقط اوست که می‌داند وزن دعای خالص و پاک چقدر است.......


 

نوشته شده توسط شوپن در ساعت 19:22 موضوع | لینک ثابت


جمله های کوتاه

-هیچکس نمی تونه به دلش یاد بده که نشکنه ! اما من بهش یاد دادم

 که: با لبه ی تیزش دست اونی که شکسته ، نبره !


-با کسی دوست شو که دلش اینقدر بزرگ باشه که وقتی خواستی وارد

 دلش بشی مجبور نشی خودتو کوچیک کنی !


-برای به دست آوردن چیزی که تا به حال نداشته اید ، باید چیزی

 بشوید که تا به حال نبوده اید !


 

نوشته شده توسط شوپن در ساعت 13:53 موضوع | لینک ثابت


خاطره

هميشه غمگين ترين و رنج آورترين لحظه ي زندگي آدم،توسط کسي ساخته ميشه که شيرين ترين و بيادماندني ترين لحظه رو براش ساخت .


 

نوشته شده توسط شوپن در ساعت 12:33 موضوع | لینک ثابت


عشق دروغ

 

   

      رفته بوديم که دور از انظار ديگران ، ساعتی با سرگردانی يک عشق بی پناه ، زير

      روشنايی مات ماه ، گردش کنيم ...

      آسمان کاملا صاف بود . مهذا ، پاره ابری سياه ، صورت نازنين ماه را ، در

      سياهی خود ناپديد کرد ... گفتم : آسمان به اين صافی ، معلوم نيست اين قطعه

      ابر سياه ، از گريبان ما چه مي خواهد ، ... اشاره به ابر کرد ، آهی کشيد وگفت

      : آن ؟

      آن ابر نيست ! عصاره است . عصاره ی ناله های پنهانی عشاق واقعی است ... روی

      ماه را پوشانده است ، تا ماه شاهد عشق دروغ من و تو نباشد.

                                                                                                      کارو


 

نوشته شده توسط شوپن در ساعت 6:48 موضوع | لینک ثابت


صادق

سلام.

خیلی وقته ننوشته ام !ببخشید.

صادق هدایت میگه:

 در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و میتراشد. اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.

وزندگی من مثل شمع- خرده خرده آب می شود-نه اشتباه می کنم مثل یک کنده هیزم تر است

که گوشه دیگدان افتاده و به آتش هیزمهای دیگر برشته و زغال شده

 ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده است فقط از دود و دم دیگران خفه شده!!!!!!!!!!!


 

نوشته شده توسط شوپن در ساعت 19:14 موضوع | لینک ثابت


سيزده خط براي زندگي

دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.

هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.

 اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .

بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .

هرگز لبخند را ترك نكن ‚ حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.

 تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.

هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران . شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.

 به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .

 هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.

خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .

زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .

گابريل گارسيا ماركز


 

نوشته شده توسط شوپن در ساعت 1:35 موضوع | لینک ثابت


زیستن

 

برای زيستن دو قلب لازم است....

 

       قلبی که دوست بداری و قلبی که.....


 

نوشته شده توسط شوپن در ساعت 1:11 موضوع | لینک ثابت


سنگ گور

  اي رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
                                   بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر زانكه به جز تلخي اندوه
                                   در خاطر از آن چشم سياه تو ندارم

 اي رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب
                                   با خاطره ها آمده اي باز به سويم؟

گر آمده اي از پي آن دلبر دلخواه
                                  من او نيم او مرده و من سايه ي اويم

من او نيم آخر دل من سرد و سياه است
                                  او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا با همه كس در همه احوال
                                 سوداي تو را اي بت بي مهر !‌ به سر داشت

من او نيم اين ديده ي من گنگ و خموش است
                                 در ديده ي او آن همه گفتار ، نهان بود 
 

وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
                                 مرموزتر از تيرگي  شامگهان بود 
 

من او نيم آري ، لب من اين لب بي رنگ
                                ديري ست كه با خنده يي از عشق تو نشكفت

اما به لب او همه دم خنده ي جان بخش
                               مهتاب صفت بر گل شبنم زده مي خفت

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
                               آن كس كه تو مي خواهيش از من به خدا مرد 
 

او در تن من بود و ، ندانم كه به ناگاه
                               چون ديد و چها كرد و كجا رفت و چرا مرد

من گور ويم ، گور ويم ، بر تن گرمش
                                                 
افسردگي و سردي ي كافور نهادم

او مرده و در سينه ي من ،‌ اين دل بي مهر
                               سنگي ست كه من بر سر آن گور نهادم

سيمين بهبهانی


 

نوشته شده توسط شوپن در ساعت 14:34 موضوع | لینک ثابت


آه

 شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای    

                       باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس ازيك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس ٬تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم ٬تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم .همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را برروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد٬ كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت: تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر نمي دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز


              براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.


 

نوشته شده توسط شوپن در ساعت 10:3 موضوع | لینک ثابت


دو خط موازی

دو خط موازى زاييـده شدند . پسركى در كلاس درس آنها را روى كاغذ كشيد. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان يك نگاه قلبشـان تپيـد. و مهر يكديگر را در ‏سينه جاي دادند. خط اولى گفت:ما مى توانيم زندگي خوبي داشته باشيم. و خط دومي ‏از هيجان لــرزيد. خط اولـي گفت: و خانه اى داشته باشيم در يك صفحه دنج كـاغذ‎ .‎
من روزها كار ميكنم. مي توانم بروم خط كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم ،يا خط كنار ‏يك نردبام. خط دومي گفت: من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،يا خط يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خـــلوت‎.‎
خط اولــي گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگي خوشي خواهيــم داشـت‎.‎
در همين لحظه معلم فرياد زد: دو خط موازي هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تكرار ‏كردند: دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند‎.‎
دو خط موازي لـرزيدند. به همديگــر نگـاه كردند. و خط دومي پقي زد زير گريـه‎ .‎
خط اولي گفت: نه اين امكان ندارد . حتمأ يك راهي پيدا ميشود .خط دومي گفت: ‏شنيدي كه چه گفتند؟ هيچ راهي وجود ندارد. ما هيچ وقت به هم نمي رسيم. و دوباره ‏زد زير گريه. خط اولي گفت: نبايد نا اميد شد. ما از اين صفحه كاغذ خارج مي شويم و ‏دنيا را زير پا مي گذاريم. بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند. خط دومي ‏آرام گرفت. و اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيد. از زيردر كلاس گذشتند. و وارد حياط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهاي سوزان ..... ، از كوههاي بلند ..... ، از دره هاي عميق .......، ‏از درياها ....... ،از شهرهاي شلوغ‎.....‎
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند. رياضيدان به آنها گفت: اين محال است.هيچ ‏فرمولي شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چيز را خراب ميكنيد. فيزيكدان گفت: ‏بگذاريد از همين الآن نا اميدتان كنم. اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت، ديگر ‏دانشي به نام فيزيك وجود نداشت. پزشك گفت: از من كاري ساخته نيست، دردتان بي ‏درمان است. شيمي دان گفت: شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد. اگر قرار باشد با ‏يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد. رسيدن شما به هم مساوي ‏است با نابودي جهان. دنيا كن فيكون مي شود . سيـارات از مدار خارج مي شوند. كرات با ‏هم تصادم ميكنند. نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ‏ايد. فيلسوف گفت: متاسفم... جمع نقيضين محــال است‎.‎
و بالآخره به كودكي رسيدند. كودك فقط سه جمله گفت: شما به هم ميرسيد. نه در ‏دنياى واقعيات. آن را در دنياى ديگري جستجو كنيد...... دو خط موازي او را هم ترك كردند. ‏و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند. اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل ميگرفت. ‏‏«آنها كم كم ميل به هم رسيدن را از دست ميدادند.» خط اولي گفت: اين بي ‏معني است. خط دومي گفت:چي بي معني است؟ خط اولي گفت:اين كه به هم ‏برسيم. خط دومي گفت: من هم همينطور فكر ميكــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند‎.‎
يك روز به يك دشت رسيدند. يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بودو نقاشي ميكرد.خط ‏اولي گفت:بيـا وارد آن بوم نقاشــي شويم و از اين آوارگي نجات پيــدا كنيم‎.‎
خط دومي گفت: شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون مي آمديم. خط اولي ‏گفت:در آن بوم نقاشي حتمأ آرامش خواهيم يافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روي دست ‏نقاش رفتند و بعد روي قلمش. نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد‎.‎
و آنها دو ريل قطار شدند كه از دشتي مي گذشت. و آنجا كه خورشيد سرخ آرام آرام ‏پايين مي رفت ، سر دو خط موازي عاشقانه به هم ميرسيد‏‎.


 

نوشته شده توسط شوپن در ساعت 14:49 موضوع | لینک ثابت